جمع جمیع
در غبار خاطراتمان
برای آنچه در کوچه ها / به خاک نشست
برای قلبی
به سادگی خانهء کودکی هایت
و تاب درخت انگور
برای قهقههء بادبادکی
در خنکای دست باد
و حسرت عشقی زیر آسمان
برای شیون صاحب خانه
از تزریق الکلی به چراغش
برای خاکت
روی شانه های دیوار همسایه
و زلالی آبی در کوزه
برای تو
و برای چشمان پر برق ات
میوه ای می چینم
توتی شاید
مهمانی باش
کنار سفره ای
نان تازه با سبزی
سطرهای موازیِ عشقِ
باید اهل تماشا باشی
تا بدانی
حرفهای تازه ای داریم
مثل برگهای هزار رنگ پاییزی
روی بلورهای یخ بسته / پاشیده
یا اهل پرواز
تا از کاخ کاج نروی بالا
الماسهای سیاه پرت کنی
روی آرزوهای یک جفت
در حال آواز
با نت فا فا فا
سیمرغی می خواهد این دفتر
نشانه ای بگذار
پری / میان سطرهای موازیِ عشق عشاق
به شیرینِ شگفتی های آغاز
و تمام من شدی
در آغاز چند کلام ساده
حسرت
مهر
یار
دارم
پ.ن:
زمان در خواب و دریا قصه پرداز / خیالم در بلندی های پرواز /
ز تلخی های پایان، می رسیدم / به شیرینِ شگفتی های آغاز! (فریدون مشیری)
خونین

چشم های سیاهت خیره به چیست؟
دنیا جای سر زدن نیست...
هنوز
آدم
سر می زند...
تو خالی
خاک خوب
چقدر خیرگی باید
به رد دردهای خلوت
روی سینه های بی تاب
رقص یک گربه
لبهء تاریک چشمی سیاه
بوی تند عرق
مستی شب پره ها
و درخشش الماسی
لرزان با باد
روی شاخه های سرد
تا کوچه باغها از وعده نیافتاده
صدای خش خش دل نازکی باید
حال نیامده
حل شود
جاری
روان
بی تن
بی حرف
ناخوانده / آیه بخواند
لاحول و لاقوه الا بالله
شاید خاک خشک
خوب خوانده شود
بی کتاب
عروسک سرخ
دوید / عروسک سبزش را بغل کند
سوت حمله کرد
عروسک سرخ شد
چشمانش سرخ تر
کاش / پلیس راه نمایی می دانست...
سیب تا گندم
وقتی آدم بهشت را به گندم طلائی
گندم زار را به سکه ای طلائی
می فروشد
و خمیرهای ترش کرده
بی گرمای نوازشی
می سوزند
چرا آتش مرا
بوی نان داغ
تازه می کند؟
تا تمام حفره هایت را
تنهایی پر کند
رقص شعرهای عریانم
میان کوچه ها / اغفالت می کنند
و من بقدر تمام دادهایی که نمی زنی
با واژه های دود گرفته
از سوزش خراش خاطره ها
روی پوسته پوسته های درخت
نقش می زنم
گندم گون من
چرا
قطره
قطره
آب می شوی؟
باران هم شوی
سیاهی روی کاغذ خوابیده
و تیزی برگهای دفترم حتی
افکارم را پاره پاره نمی کند
دوست دارم تر شوی / عریان تر
درون استخر کلر نخورده / بپری
و سیب ها را سرخ تر کنی
